آشنای راستینم
پذیرا باش این دل شکسته را که سالهاست راه غم پیموده
میدانم که با آمدن یا نیامدنم به سویت تو بازهم از گنجینه ی سخاوت بی نهایتت مرا موهبت باران میکنی
اما چگونه میتوانم خود را از این عطش که از تو دارم سیراب شوم؟
آیا راهی هست که مرا در اوج خواستن هایم از درگاهت مرا به آرزو برسانی؟

مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه تو راه می برم؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟
مگر پیشانی بر خاک دیگری ساییده ام؟
مگر در هجران دیگری سوخته ام؟
که امید به غیر تو داشته باشم؟
مگر جز تو تمامت خوبیست و مگر نه تمامی خیر به دست توست؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم و آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟
برگرفته از دعای خمس عشر

خدا در آثار کازانتزاکیس
کازانتزاکیس مشهورترین نویسنده مدرن یونان است که امسال یعنی سال 2007 با
پنجاهمین سال مرگ او مصادف است او خالق آثار مکتوب نایابی همچون زوربای
یونانی، مسیح باز مصلوب، سرگشته راه حق وآزادی یا مرگ بوده است
پائولو کوئیلو روایتی زیبا از کازانتزاکیس دارد که کازانتزاکیس تعریف می کند در کودکی
پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد درست در زمانی که پروانه خود را آماده
می کند تا از پیله خارج شود کمی منتظر می ماند اما چون خروج پروانه طول می
کشد تصمیم می گیرد با حرارت دهانش به این فرایند شتاب ببخشد با این حرارت
پروانه خروج را آغاز می کند اما بالهایش بسته اند و کمی بعد می میرد کازانتزاکیس
می گوید
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم.آن جنازه
کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها روی وجدانم بوده اما همان جنازه باعث
شد تا بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد؛ و آن این است
فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان
بردباری لازم است و نیز انتظار زمان موعود کشیدن و بااعتماد راهی را دنبال کردن که
خداوند برای زندگی ما برگزیده است
جملاتی زیبا از«خدا» در آثار او
*ملکوت آسمان همینجاست، در همین زمین....ابدیت همین جاست. هر لحظه، هرلحظه که سپری می شود ابدیت است.(مسیح باز مصلوب)
*هیچ چیز ساده تر از خدا نیست. برای لبهای انسان هیچ چیز مناسب تر و عطش زاتر از نام و یاد خدا نیست.(سرگشته راه حق)
*دو راه به آغوش خدا منتهی می شود؛ یکی راه عقل و دیگری راه دل.(سرگشته راه حق)
*هنگامی انسان به خدا معتقد باشد، در نگاه او نه چوب گنگ و بی صداست و نه درد بی تسکین و هیچ روزی از زندگی او بی معجزه نیست.(مسیح باز مصلوب)
*خوشا به حال کسانی که به خدا ایمان می آورند بی آنکه درخواست معجزه کنند.( مسیح باز مصلوب)
*مردم هنگامی به لبه پرتگاه می رسند، ناگهان چشمشان به او می افتد؛ آنوقت دست دراز می کنند و ردای او را می چسبند.(برادر کشی)
*دنیا سراسر راز است و کارهای خدا با فکر کوته بشر پیچیده و عجیب می نماید.(گزارش به خاک یونان)
*خداوند هر لحظه جلوه می نماید؛ سعادتمند کسی است که بتواند او ر در هر شکل و لباسی بشناسد.(برادرکشی)
*اگر می خواهی خدا را پیدا کنی، او را جستجو نکن؛ اگر می خواهی او را ببینی، چشمهایت را ببند و اگر می خواهی صدایش را بشنوی گوشهایت را بگیر.( تجربه های معنوی)
*هر انسانی- حتی کم اعتقادترین انسانها-در اعماق قلبش خدا را نهفته است.(آزادی یا مرگ)
*خدایا اگر تو را به خاطر این دوست دارم که وارد بهشت شوم، فرشته ای شمشیر به دست بفرست تا درهای بهشت بر روی من ببندد و اگر تو را به این خاطر دوست دارم که از دوزخت هراسانم، مرا به دوزخت بینداز ولی اگر تو را برای خودت دوست دارم، آغوشت را بگشا و مرا بپذیر(سرگشته راه حق)
بر روی سنگ مزار او نوشته شده است: ((به امید چیزی نیستم، از چیزی نمی ترسم))
یـــــــــــــــــا حـــــــــــــــــــــق

داستان دو فرشته
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند بلکه زیرزمین سردخانه را در اختیار آنها گذاشتند فرشته پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند. شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان زن و مرد را گریان دیدند گاو آنها که تنها وسیله گذران زندگیشان بود در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی دارند تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد. فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.
.jpg)




